خلاصه ی آخرین ارسالهای سایت
حکایت آن مرد را شنیده ای که نزد طبیب رفت و از غم بزرگی که در دل داشت گفت. طبیب به او گفت: ... به میدان شهر برو، آنجا دلقکی هست، آنقدر تو را میخنداند تا غمت از یادت برود. مرد با چشمی اشکبار، لبخند تلخی زد و گفت: من همان دلقکم.. برچسبها: فلسفی, چهار شنبه 2 اسفند 1391
11:15 ![]() سکوتم را نکن باور . . .
من آن آرامش سنگین پیش از قهر طوفانم . . . من آن خرمن ، من آن انبار باروتم که با آواز یک کبریت آتش می شوم یکسر . . .
برچسبها: فلسفی, پنج شنبه 26 بهمن 1398
14:37 ![]() |